نثر نوین

نثر و تقاوت آن با شعر سپید , مقاله

نثر نوین

نثر و تقاوت آن با شعر سپید , مقاله

نثر صرفا به دنبال کشف پیچیدگی های روایی نیست بلکه تشخیص سطوح مختلف ، فرافکنی حلقه های محور افقی زنجیره ی روایی نسبت به محور عمودی تلویحی نیز هست . این حلقه ها حول محور زبان در کل اثر با تکیه بر
تفکر نویسنده و بیان سوژه مورد نظر اتفاق می افتد . بنابراین در نثر به دنبال جهانی هستیم تحت سلطه معنا .

آخرین مطالب

📝مبحث شعر و قوالب آن 

📌سلسله نشست های هفتگی 


🔹بنام خداوند مهر،خداوند نیک. 

اولین مبحث شعر و قوالب آن را آغاز می کنم.  


آنچه در تعریف لغوی شعر موجود است این است که 

شعر در لغت به معنی دانش و فهم و ادراک است که چامه، سرود نیز،خوانده شده.


در تعاریف گفته اند شعر کلامی است موزون و مقفی که دارای معنی باشد

از نگاه دیگر در بررسی های به عمل آمده، درواقع از روزی که انسان شعر را شناخته آن را ملازم وزن یافته ،همچنین عمدتاً شعر را مقابل نثر نیز قرار داده


ابوعلی سینا می  گوید شعر سخنی است خیال انگیز که از اقوالی موزون و متساوی ساخته شده باشد. 


یکی از مسائل مهم و مطرح در شعر،تفاوت شعر و نظم است. 


ارسطو معتقد است اصطلاح شعر را باید در معنی و مضمون آن یافت و صورت شکلی را که مقید به وزن و قواعد دیگر نظم است جز ماهیت آن نمی داند.


از طرف دیگر افلاطون شعر را تقلید طبیعت می داند.  چون جهان طبیعت را سایه و تصویر می داند.  

درواقع تقلیدی که شعر از عالم طبیعت می کند هرگز آن را تادرجه تصویر ساده فرود نمی آورد. 


می توان گفت ؛آنچه از لطف و زیبایی در جهان هستی پدید نیامده است، خیال شاعر همان را می آفریند، اما چون وسیله و ابزاری که شعر برای تجسم و تصویر طبیعت بکار می،برد مقید و محدود است از این  رو آنچه در شعر تقلید طبیعت محسوب می شود درواقع آن نیست بلکه رویا یا شبح خیال انگیزی از آن است


در این رابطه مولوی می گوید : 


هیچ چیز ثابت و بر جای نیست 

جمله در تغییر و سیر و سرمدی ست 


ذره ها پیوسته شد با ذره ها 

تا پدید آمد همه ارض و سما 


تا که ما آن جمله را بشناختیم 

بهر هریک اسم و معنی ساختیم 

(در حال حاضر هدف ما ایدئولوژی یا رسالت شاعر از بیان ابیات بالا نیست.  

در وقت خود حتماً تفسیر خواهم کرد. )  


هدفم از این مثال بکارگیری طبیعت و هرآنچه که به طبیعت مربوط می شود، است. 


یا حافظ مثال دیگری دارد: 


آن همه ناز تنعم که خزان می،فرمود 

عاقبت در قدم باد  بهار آخر شد


فیلسوف آلمانی، هگل معتقد است، در شعر انواع توصیف و آنچه به تجسم و تصویر می پردازد، می توان گفت تقلید وجود دارد، اما درواقع تقلیدی که تمام نیست و هنرمند می کوشد که خود را به طبیعت نزدیک کند و آن را ادراک و بیان نماید.


بنابراین هنرمند یا جهان دیگری می آفریند و.یا شکل تازه و خاصی از طبیعت را تصویر می کند.  بنابراین شاعر فرمانبردار طبیعت نیست بلکه می توان گفت شاعر همکار و دستیار طبیعت است.


قریحه ی شاعر در ایجاد شعر برای مبنای  دو  عامل است.  


یکی آنکه ماده و مضمون را از جهان خارج می گیرد و دیگر آنکه مواد را به تبعیت از اصل احساس که در نهاد انسان قرار دارد 

به هم پیوند می دهد.


افلاطون شعر را مولود شوق و الهام می داند، اما فراموش نشود که این شوق و الهام خود تعبیر عارفانه ای از تخیل  است.


می توان گفت الهام عبارت است از ضرورتی که نویسنده و شاعر را بکار وا می دارد همراه با اخلاصی که او را وادار به مداومت می کند. 

از طرف دیگر الهام در شعر، حتی تقلید در شعر 

همچنانکه می تواند زاییده ی طبیعت و تقلید از طبیعت باشد، می تواند زاییده ی تخیل هم باشد.  

لزوم تخیل داشتن الگو نیست.  اما به همان اندازه شما آزاد هستید و در تخیل شما می توانید از چند الگو کمک بگیرید و یک الگوی تازه بیافرینید.  

یعنی در تخیل خلاقیت وجود دارد.

عمدتاً خیال برای درک بهتر وجوه انسانی را به خود جذب می کنه.  

یعنی،عمدتا خیال برای ادامه مسیر و پذیرش مخاطب نیاز به زندگی دارد. و برای زندگی نیاز داره که زنده باشد. حیات در آن در جریان باشد. 

خیال ها عمدتا نوعی موتیف را با خود حمل می کنند.  

به همین سبب قابل درک می شوند.

در ارتباط با الهام باید عرض کنم که، الهام حالتی ست که متعاقب جذبه و مکاشفه در شاعر پدید  می آید. چون در آن هنگام شعور فردی او در پرده ای از  ابهام قرار می گیرد.  

می توان گفت قطعاً الهام نمی تواند مولود اراده انسان باشد. 

در حقیقت می توان الهام را معرفتی دانست که به. مقدمات  علمی مبتنی نباشد و یا به عبارت دیگر آنان را عبارت دانست از ادراک اشیا بدون ظهور عوامل و مقدمات آنها.  

درواقع الهام حالتی نفسانی است که طی آن ذهن هنرمند 

مقاصد و وسایل را با هم و در یک نظر اجمالی ادراک می کند 

و کل را قبل از وقوف بر اجزا بوجود می آورد.

از طرف دیگر، یک شعر برای تاثیر گذاری بیشتر، از جهت اینکه شعر به سبب شعر بودنش به وزن و قافیه احتیاج دارد. پس از جهت کلام نیازمند آن است که توانسته  در نفوس انسانی تاثیر بگذارد 

در واقع تاثیر در نفوس از شروط مهم شعر است که سحر بیان را سبب می شود.

#مریم_راد_واژه 

P:1

ادامه دارد 👇👇

@ashenayeeshgh

http://nasrenovin.blog.ir


P:2.        ادامه مبحث 

👆👆👆


مولانا چقدر مثالی زیبا  دارد 


شد ز غمت خانه سودا دلم 

در طلبت رفت به هر جا  دلم 


در طلبت زهره رخ ماه رو 

می نگرد جانب بالا دلم 


فرش غمش گشتم و آخر ز بخت 

رفت بر این سقف مصفا دلم 


آه که امروز دلم را چه شد 

دوش چه گفته است کسی با دلم 


در طلبت گوهر گویای عشق 

موج زند موج چون.دریا دلم


و ادامه.. 


عناصر اصلی شعر عبارت است از 

زبان، موسیقی و تصویر 

یعنی زبان در قلمرو شعر در دو مورد صرف و نحو قابل گسترش است 

و هر نوع انحرافی را در حوزه زبان، می تواند سبب سبک تازه ای بشود.  

درواقع تغییرات در نرم زبان ایجاد می  شود. بنابراین می توان معتقد بود که قلمرو اصلی سبک را شاید حوزه بیان و تصویر می سازد که در آنجا انحراف از نرم بی نهایت است.

از طرف دیگر هر شعر به عنوان یک پدیده جهانی در عین حال ملی و محلی میزان توفیق و.ماندگاری آن به میزان بهرمندی از موسیقی بستگی دارد.  

در حقیقت گوینده شعر با خود شعر عملی را در زبان انجام می دهد که خواننده میان زبان شعری او و زبانگ روزمره و عادی یا به قول ساختگرایان زبان اتوماتیکی تمایزی احساس می کنند و این عمل می تواند شناخته شده یا غیر قابل شناخت باشد.


حضرت حافظ مثالی دارد : 


آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب 

کشته ی غمزه ی خود را به نماز آمده ای



یا فریدون مشیری  هم مثال دیگری دارد 


بوی سبزه بوی باران بوی خاک 

شاخه های شسته باران خورده باک 


و در ادامه 

خوش به حال غنچه های نیمه باز 

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز 


خوش به حال جام لبریز از شراب 

خوش به حال آفتاب


تعاریف سنتی درباره شعر بیشتر. ناظر به عناصر صوری و فیزیکی هستند نه جوهر درونی و متافیزیکی آن،

 حقیقت درونی شعر نه تعریف پذیر است و نه ترجمه پذیر 

به این معنی که شعر خود تجربه ی زیستن است 

مثل قصاید ناصرخسرو، 

مثل غزلیات سعدی، حافظ 

که سراسر شوق و شعور و.هیجان هستند

#مریم_راد_واژه 

🔴این مبحث ادامه دارد 

@ashenayeeshgh 

http://nasrenovin.blog.ir


🔰جلسه دوم 

سلسله نشست های هفتگی 

شعر و قوالب آن 



در این جلسه هم می خواهم  از شعر و چیستی آن بگویم.  



برای  درک چیستی شعر 

دکتر خانلری عقیده دارند"شعر سخنی ست مخیل که در دل نشیند و حالتی،از غم یا شادی و..   را برانگیزد" 


در این رابطه. حسین منزوی چقدر زیبا گفته 


(ناز تنم رنجش از دیوانگی هایم خطا ست 

عشق را همواره با دیوانگی پیوند ها ست 

شاید اینها  امتحان ماست با دستور عشق 

ور نه هرگز رنجش معشوق را عاشق نخواست) 


یا مثالی از حافظ می زنم.

  

(ترسم که اشک در غم ما پرده در شود 

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود) 


عده ای در مقایسه شعر و نثر را با هم می سنجند بماند که صحیح نیست اما این مقایسه بی سبب و بی علت هم نیست 

زیرا شعر با کلمه سرو کار دارد


"کلمه یعنی لفظی که نشانه یا معنی خاص دارد 

یعنی دقیقا همان دست مایه ساخت نثر. 


درواقع خویشاوندی شعر و نثر هم از همین کلمات ناشی می شود.


اما چیزی که حائز اهمیت است و اسباب تفاوت این دو را فراهم می کند درواقع شیوه و غرض کلمات است.


سعدی در گلستان آورده 



"شبی یاد دارم که یاری عزیز از در درآمد چنان بیخود از جای جستم که چراغم به آستین کشته شد." 


یا حسین منزوی میگه : 


(بی تو به سامان نرسم ای سرو سامان همه تو 

ای به تو زنده همه من ای  به تنم جان همه تو.) 

کاملاً مشخص است شیوه و غرض کلمات در شعر و نثر دو مقوله جدا از هم هستند.  


نثر بر حسب تعریف برای اثبات امری یا بیان حقیقتی یا ارسال خبری بکار می رود. 

زبانش همان زبان گفتار است.  

اما زبان شعر کاملا متفاوت از نثر  است.


زبان در شعر سه لایه دارد.  

لایه اول :که در سطح رویی قرار دارد از صنایع بدیع مانند جناس ها، سجع ها، واج آرایی و موسیقی چندگانه به جز موسیقی معنوی و......  بهره می گیرد.


لایه دوم : در مورد لایه میانی 

همه صنایع شعری که در علم بیان وجود دارد 

مانند مجاز ها،  استعاره ها، تشبیهات.  کنایه ها و.... در این سطح زبان قرار دارند.


در این سطح دقیقاً تفاوت زبان شعر و زبان روزمره وجود دارد.


در زبان روزمره سعی بر آن می شود که معنا را روشن کنند و ابهام ها را بزدایند.

اما زبان شعر سعی در پنهان کردن معنا دارد.

یعنی زبان شعر مایل است ابهام زایی کند نه ابهام زدایی. 


نکته حائز اهمیت اینجاست که 

عمدتا شاعران در این بخش زیاده رویی می کنند.  

یعنی یا حذف و یا تزلزل در معنا ایجاد می کنند  و یا انقدر در این بخش غلیظ عمل می کنند که معنا،  در هاله ای از ابهام قرار می گیرد و قابل درک نخواهد بود.


لایه سوم:  هسته مرکزی، دقیقا جایی ست که معنا در آن ظهور می کند،. 

اما فراموش نشود که این سه لایه یا سطح همزمان اتفاق می افتند و جدا از هم نیستند 

اگرچه به صورت مجزا قابل بررسی اند.


بنابراین در این سه لایه شاعر در ابتدا موسیقی را در اثر کامل می کند سپس به ایماژها می پردازد ودر نهایت جنبه های عاطفی ومعنایی را ساخته و پرداخته می کند. 


درواقع شاعر در زبان شعری باید و باید هماهنگی ایجاد کند.


همان مثالی که همیشه از استاد سخن  سعدی می زنم.   


(ای ساربان آهسته ران کارام  جانم می رود 

وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود 

من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او 

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود) 


بنابراین می توان معتقد بود که شاعر زبان خود را می سازد.  

زیرا آزادی و انتخاب شاعر در بکارگیری و جایگزینی الفاظ به او مجال می دهد که کلمات را نه صرفا برای معنا بلکه از جهت صورت نیز انتخاب کند.


یعنی زبان شعر زبانی ست کار کرده و صیقل یافته ودر آن هیچ سهل انگاری و مسامحه ای روا  نیست.  زیرا هم  هدف و هم غرض بسیار دقیق و با باریک اندیشی بیشتری نسبت به نثر وجود دارد.


اینجاست، که بعد اندیشگانی شاعر با توجه به معنای واقعی، خلق زیبایی در لایه سوم که همان هسته ی زبان شعر است شکل می گیرد.  از این جهت بسیار حائز اهمیت است


قاصدک اخوان را اگر مطالعه کرده باشید می بینید که اخوان چقدر زیبا زبان شعری را بکار گرفته، یا سهراب سپهری در شعر صدای پای آب. 


شهریار هم به همین  صورت


از شهریار مثالی می زنم. 

(آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا 

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا) 


استاد lamborn در تعریف موسیقی شعر می گوید :

"موسیقی که در شعر پیدا می شود از وزن و نظم وسیع تر است و چه بسا شعر هایی از نظر نت موسیقی مساوی اند از نظر اصوات کلمات و موسیقی درونی متفاوت اند." 


موسیقی در شعر عبارت است از هارمونی آوایی و صوتی که در کلام پدید می آید. در واقع شعر سنتی هارمونی موسیقایی خود را دارد.  برای شعر سنتی عامل وزن و.قافیه، ردیف، واج آرایی و دیگر. هماهنگی های صوتی در تولید موسیقی نقش اساسی دارند. 


#مریم_راد_واژه 

ادامه دارد 👇👇

🥀🥀🥀🌼🥀🥀🥀

P:1

@ashenayeeshgh

http://nasrenovin.blog.ir


ادامه دارد 👆👆👆



مثالی ازمحمد علی بهمنی می زنم. 

( خبر  این است که من نی

ز کمی بد شده ام 

اعتراف اینکه در این شیوه سرآمد شده ام 

پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم 

شعر پیدا شد و من آنچه نباید شده ام.) 


درواقع مسئله انسجام شعر 

به هماهنگی های لازم بین عناصر شعر. بستگی دارد.


در این هماهنگی خصوصاً در شعر سنتی و حتی نیمایی 

قافیه بسیار نقش دارد که در جای خود به طورا کاملاً مفصل و تخصصی  آن را توضیح خواهم داد. 


البته این را بگم که شعر واقعاً تعریف پذیر نیست و این خاصیت شعر در حالت کلی ست.  

از این جهت پر از ابهام است 

و از همین جهت می توان در شعر به کشف و شهودی تازه رسید.


با تشکر 

#مریم_راد_واژه 

🥀🥀🥀🌸🥀🥀🥀

P:2

@ashenayeeshgh 

http://nasrenovin.blog.ir


بنام خداوند مهر 

🔰با جلسه سوم 

از شعر و قوالب آن 

در خدمت شما هستم.  



افلاطون معتقد است شعر علم نیست، زیرا نمی توان آن را کسب کرد و نه با تعلیم به دیگران آموخت، بلکه امری ست الهامی و یکی از اسرار خدایان.  


مثال می زنم از سلمان ساوجی

( ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد 

در هیچ سر خیالی زین خوبتر نباشد 

کی شبروان کویت  آرند ره به سویت 

عکسی ز شمع رویت تا راهبر  نباشد 

ما با خیال رویت منزل در آب دیده 

کردیم تا کسی را بر ما گذر نباشد)  

پل والری شاعر وفیلسوف فرانسوی با مفهوم الهام در سرودن شعر مخالف بوده و آن را صرفاً حجابی بر جهل نسبت به فرآیند پیچیده ی آفرینش هنری دانسته.  به اعتقاد او.عوامل موثر در سرودن شعر کلمات،  معانی و تصاویر هستند. 

واقعیت ها. خیال، منطق، نحو،  سنت،  شرایط تاریخی،  و غیره همه در زبان تاثیر می گذارند.   


محمد تقی بهار ( ملک الشعرا)  معتقد است هر شعری که شما را تکان ندهد، هر شعری که شما را نخنداند. نگریاند و..  باید دور بریزید.  

هر نطقی که به شما یک یا چند چیز خوب تقدیم ننماید، بدان اعتماد نکنید.  اول فکر کنید که چه چیز سیاق شعر گفتن شما ست.  آیا کسی را دوست دارید؟  دشمن دارید.؟  مطلوبید،؟  گله دارید؟  شجاعت می خواهید؟  آیا خبر تازه و یا سرگذشتی ست؟  

چه چیزی می خواهد شما و طبع شما را به خود مشغول بدارد و در لباس یک یا چند شعر به مردم نشان بدهد.  شاعر آن است که وقت تولد شاعر باشد. به زور علم و تتبع نمی توان شعر گفت.  

مثال می زنم از ایرج میرزا : 

( داد معشوقه به عاشق پیغام 

که کند مادر تو با من جنگ 

هر که بیندم از دور کند 

چهره پردازی چین و جبین پر آژنگ 

با نگاه غضب آلود زند 

بر دل نازک من تیر خدنگ)  


و البته این مثال بخشی از یک شعر بند است.  


شاعر باید شاعر باشد مثل فردوسی،  حافظ، سعدی، مولانا.  منوچهری،...... ویکتور هوگو و..... که همه وقت از همه ملل بوده و خواهد بود. ایران فرانسه با..... به خود اختصاص نمی دهند.  


شعر گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در،زبان آهنگین شکل گرفته باشد.  


حسین جعفریان نویسنده و شاعر و خبرنگار ایرانی معتقد است شعر روح آدمی را تسکین می دهد همانگونه که گریستن. 

شعر در صمیمانه ترین بیان خویش جز بیان صادقانه دردنیای درونی شاعر نیست. 


مثال می زنم از پروین اعتصامی : 

(محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت 

مست گفت این دوست این پیراهن است افسار نیست 


گفت  مستی زان سبب افتادن و خیزان می روی 

گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست)  


شعر. هنر زبانی ست متمایز از زبان روزمره ما.  هر شعر بیانی از خیالات و روح شاعر است که با خریدن واژگان آراسته شده و به تناسب آهنگ و معنا، حامل عاطفه و ایجاد گر هیجان و حالات شعری ست البته برای مخاطبش.


مثال می زنم از نادر نادرپور 

( پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال 

نقش تو ز مرمر شعر آفریده ام 

تا در نگین چشم تو نقش هوس زنم 

ناز هزار چشم سیه را خریده ام.) 


در ساخت شعر از بحث واژه شناسی یا morphology نیز نباید غافل شد چرا که شعر دست مایه چیدمان کلمات است و کلمه لفظی ست معما دار که بزار ساخت شعر محسوب می شود بنابراین واژه نگاری در حوزه ی وسیع خود نه تنها معنای واژگان بلکه معنای جملات را نیز تعیین می کند.  


از طرف دیگر در حالت کلی واژه را در دو مفهوم بکار می برند، یک، صورت انتزاعی و ذهنی که در نظام درونی زبان قرار دارد ومفهوم دیگر آن بر مبنای کاربرد های مختلف بر اساس ضرورت های نحوی باز می گردد.  که از آن با صورت Word form یاد می شود. 

مورد اول را lexicon یا lexeme هم گفته شده که اطلاعاتی در مورد واژگان از نظر نحوی، آوایی، معنایی. املایی و کاربرد شناسی از نظر ساخت صرفی در اختیار مخاطب قرار می دهد.

#واژه 

#ادامه_دارد 👇👇👇

P:1

@ashenayeeshgh 

http://nasrenovin.blog.ir


مثال می زنم از حافظ 

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد 

که می حرام ولی به ز مال اوقاف است 


معنای  بیت این است که ذکر دوست از تصرف از تصرف در اموال وقفی بهتر است.  


با این مثال می توان فهمید در اشعاری مثل اشعار حافظ که سالها. بلکه قرن ها ست مخاطب خود را دارد، صرف نظر از معنای واژه ها، ابیات را می خواند و تعبیر می کند ودر ذهن خود مرور می کند، درواقع نشان دهنده ی اهمیت معنای کلمات یا شمول معنایی آن است که براساس تاویل اتفاق افتاده. 

در مورد تاویل به یک نکته اشاره کنم.  که تاویل وقتی در آثار بوجود می آید که در معنا نقصی پدید آید که به لحاظ زیبایی شناسی تایید شده باشد.  


هدفم از مطلب امروز این بود که بگویم تعریف شعر ترکیب بندی ای  است برای رساندن احساس زنده و خیال انگیز از تجربه، همراه با کاربرد زبانی فشرده و برگزیده به سبب نشان آوایی و.القایی و معنایی آن همراه با بکار بردن تکنیک های ادبی چون وزن شعر. آهنگ طبیعی، وجود قافیه یا کاربرد استعاره و صناعت ادبی به واسطه واژگان یا احساس ها به شیوه ای فشرده و خیال انگیز و نیرومند از گفتار عادی.  


فریدون تولی در یک چهارپاره گفته 

من آن سنگ مغرور ساحل نشینم 

که می رانم از خویشتن موج ها را 

خموشم ولی در کف آماده دارم 

کلاف پریشان صدها صدا را 


#واژه 

P:2

@ashenayeeshgh 

http://nasrenovin.blog.ir 

تا  هفته بعد 

بدرود


بنام خداوند مهر 

 🔰جلسه چهارم 

با 

شعر و قوالب آن

 در خدمت شما هستم


یک جلسه ی دیگر،هم روی تعریف شعر و عناصر آن تمرکز  خواهم کرد و سپس شعر از دیدگاه ساختاری مورد بررسی قرار می دهم و پس از آن 

به بررسی قوالب می پردازم.


در ادامه بحث جلسه پیش، 

در ارتباط با چیستی و تعریف شعر باید عرض کنم. 


خواجه نصیر طوسی معتقد است :

"نظر در وزن، حقیقتی ست که به حسب ماهیت تعلق به علم موسیقی دارد. و به حسب اصطلاح و تجربه تعلق به علم عروض دارد. و نظر منطقی خاص است به تخیل و وزن را از آن جهت اعتبار کند که به وجهی اقتضا، تخیل  نماید."



پس شعر در عرف منطقی کلامی است مخیل و در عرف متاخران کلامی ست موزون و مقفی،


اما قدما شعر را مخیل گفته اند واگرچه موزون و حقیقی نبوده است


مثال میزنم از هوشنگ  ابتهاج ( سایه)  


(نشود فاش کسی آنچه میان من و تست 

تا اشارات نظر نامه رسان من و تست 

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم.  

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و تست.)


رضا براهنی در کتاب طلا در مس می نویسد 

تعریف شعر بسیار مشکل است و شاید تعریف ناپذیر ترین چیزی ست که وجود دارد.


شمس قیس رازی در کتاب المعجم فی معابر اشعار العجم 


معتقد است 


شعر سخنی است اندیشیده، مرتب، معنوی،  موزون، متکرر، متساوی، و حروف آخرین آن به یکدیگر ماننده. 


این تعریف به چهار عنصر اندیشه، وزن، قافیه، زبان نظارت دارد


مثال میزنم از یکی از مطلع های زیبای  هوشنگ ابتهاج (سایه) 


مژده بده مژده بده یار پسندید مرا 

سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا


عناصر سازنده ی شعر 

همانطور که در علم بیان توضیح دادم و 

مهم ترین آنها خیال است 

یعنی شعر خوب شعری ست که خیال انگیز باشد.


از هوشنگ ابتهاج مثال می زنم 

(ای عشق همه بهانه از تست 

من خاموشم و این ترانه از تست)


از حافظ مثال می زنم. 

(مرغ سبز فلک دیدم و داس مه نو 

یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو 

گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید 

گفت با این همه از سابقه نومید مشو 

گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک 

از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو)


در این اثر کاملاً نمایان است که دریافت ما به گونه ای دیگر است. 

یعنی یک حقیقت سبب می شود که به گونه ای دیگر به جهان بنگریم.


اخوان ثالث در یک شعر نیمایی گفته 

(ما چون دو دریچه روبروی هم 

آگاه ز هر بگو مگوی هم 

هر روز سلام و پرسش و خنده 

هر روز قرار روز آینده 

عمر آیینه بهشت اما.   اه 

پیش از شب و روز تیر و دی  کوتاه 

اکنون دل من شکسته و خسته ست 

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست 

نه مهر فسون نه ماه جادوگر 

نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد.) 


اشاره به صور خیال شد 

من هم مختصر توضیح می دهم. 


صور در لغت به معنی صورت هاست 

و خیال معانی مختلفی دارد 

از قبیل ذهن، مخیله در روانشناسی قدیم ( علم النفس)  و یکی از خواص باطن. قوه ای که در غیاب اشیا تصویر آنها را در ذهن حفظ می کند.


سلسله ای از تصورات که بدون ارتباط منطقی در ذهن ظاهر می شود.


یا شاید تصوراتی بی پایه که ارزش علمی هم نداشته باشد.


مثل نگرانی، ترس و دغدغه خاطر و...... به صورتی که خود آن موضوع یا مورد جلوی چشم نباشد.  یا صرفاً اندیشه ی انجام کاری باشد.


بماند که خیال خود دو گونه است که ما با جنبه ی علمی آن کاری نداریم و صرفاً به همان جنبه ادبی اکتفا می کنیم.


خیال در جنبه ادبی و شعری 

تصویری ست که موجودات و حتی حقایق را تصویر می کند.  بنابراین برای ایجاد روایت و قصه به کمک آن می آید


شعرا در آفرینش شعر از تصاویر، تجربیات شخصی، حسی و عقلی استفاده می کنند 

بنابراین فهم ادراک و تصاویر خلق شده در کلام شاعر نسبی ست


مثال می زنم از حضرت مولانا 

( نکته ها چون تیغ الماس است تیز 

گر نداری تو سپر واپس گریز 


پیش این الماس اسپر میا 

کز بریدن تیغ را نبود حیا)

#مریم_راد_واژه 

🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀

ادامه دارد 

P:1

@ashnayeeshgh


یا شاید تصوراتی بی پایه که ارزش علمی هم نداشته باشد.


از طرف دیگر داد و ستد تصویر وقتی می تواند سالم باشد که دو جانبه باشد ،  شاعر از تجارب مشترک خود و مخاطب سخن بگوید.  ولی صد البته همراه با ذوق باشد.  


اینجاست که شاعر بلند پرواز ومخاطب کم همت با هم گره می خورند و تصاویر در ذهن مخاطبان یا مخاطب ملموس خواهد شد.


از بیدل دهلوی که صور خیال در آثارش بی بدیل است، مثال می زنم


(از فلک بی ناله کام دل نمی آید به دست 

شهد خواهی آتشی زن خانه زنبور را)


یا باز هم از بیدل


(در طریق نفع خود کس نیست محتاج دلیل 

بی عصا راه دهن معلوم باشد کور را)


در حالت کلی دامنه خیال در شعر گسترده است از این جهت هیچ قانونی را بر نمی تابد.  و تقریباً تمام صناعت. را شامل می شود.


مثال زیبا می زنم از سلمان هراتی 


( پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت 

شب مانده بود و جرات فردا شدن نداشت 

در آن کویر سوخته آن خاک بی بهار 

حتی علف اجازه ی زیبا شدن نداشت) 


سلمان هراتی چقدر زیبا از صنعت تشخیص استفاده کرده


مثال دیگری می زنم از استاد شفیعی کدکنی 


(ای مهربان تر از برگ درخت بوسه های باران 

بیداری ستاره در چشم جویباران 

آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل 

لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران) 


در حالت کلی عرض می کنم.  

و هدف این جلسه این است 

که شریعت شاعری مبتنی بر اصول، عناصر و راهبردهای هنری شاعران است 

و عناصر این شعریت در دوره های مختلف. متفاوت بوده و هست. 

یعنی بعد تاریخی، سیاسی، اجتماعی،  ابعاد شخصیتی و الگو های فکری و هنری و...  در شریعت شاعری نقش تعیین کننده دارد.


اینکه.رسالت شاعر را چه عناصری تشکیل می دهد. و شاعر چطور از آنها استفاده می کند در جلسه بعد توضیح خواهم داد.


و در پایان بسنده می کنم به شعری از  انوری 

( کیمیایی کنم تو را تعلیم 

که دراکسیر و در صناعت نیست 

رو قناعت گزین که در عالم 

کمیایی به از قناعت نیست) 


🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀

#مریم_راد_واژه 

P:2

@ashenayeeshgh

🔰جلسه پنجم " شعر و قوالب آن " 


بنام خداوند مهر. 

به جلسه پنجم شعر و قوالب آن خوش آمدید.  

✏️با مبحث ساختار در شعر با شما هستم.  


آغاز می کنم با حضرت مولانا 


(ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام 

در کنج ویران مانده ام خمخانه را گم کرده ام 

هم در پی بالاییان هم من اسیر خاکیان 

هم در پی همخانه ام هم خانه را گم کرده ام.  

آهم چو بر افلاک شد اشکم روان بر خاک شد 

آخر از اینجا نیستم کاشانه را گم کرده ام) 


در چهار جلسه گذشته از شعر و چیستی آن تا حدودی صحبت شد.  

به یک تعریف ساده از شعر رسیدیم 

که همان ثبت احساس و اندیشه در جوار کلمات، در گذر ثانیه ای از زمان. به واسطه ی جنبه های زیبایی شناسی و هنری می باشد.که البته در این تعریف،  حرفی از ساختار به میان نیامده استو همه ما می دانیم که در ادبیات،ساختار، بخشی از ارزش و اعتبار آثار را مشخص می کند.


تکلیف آنها را نسبت به آنچه که هستند را تعیین می کند. 


بنابراین موضوع این جلسه ما ساختار در شعر  است. 


سیمون دو بوار( s.debeuvor)  

معتقد است: 

ادبیات فعالیتی ست که به وسیله انسانها صورت می گیرد تا جهان را در برابر  آنها آشکار کند. و این آشکار کردن خود به منزله ی عمل است. 


در واقع ادبیات پا را فراتر می گذارد وبه افراد انسانی امکان می دهد که در آنچه از یکدیگر جدایشان می کند ارتباط برقرار  کند. 


به اعتقاد من این مسئله یکی از ویژگی های مهم ادبیات است. 

مثال می زنم از شاملو، 


(آنکه می گوید دوستت دارم 

خنیاگر غمگین ست 

که آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را زبان سخن بود) 

در اینجا سوالی مطرح می شود،منظور از ارتباط در ادبیات چیست؟  ارتباط معنوی با ارتباط کلامی؟  

 ادبیات هم عامل ایجاد ارتباط معنوی می شود و هم عامل ایجاد ارتباط کلامی.  


ژان پل سارتر در کتاب ادبیات چیست؟  

نوعی ادبیات ملتزم را پیشنهاد می کند و می گوید غرض از ادبیات تلاش و مبارزه است برای نیل به آگاهی. 

از این رو نویسنده در مقابل عملی که انجام می دهد مسئول است وباید از خود بپرسد 

چرا می نویسد؟  

برای که می نویسد.؟  

این مسئله در مورد شاعران هم صدق می کند.( همانطور که در جلسات پیش توضیح دادم) .  


مثال دیگری از شاملو می زنم

.  

(تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم 

و آن نگفتیم که به کار آید 

چرا که تنها یک سخن 

تنها یک سخن در میانه نبود.  

آزادی!) 


بررسی ساختار یک متن یا کلام مربوط می شود به مکتبی که در حالت کلی به ساختار گرایی مشهور است


این مکتب به صورت همزمان با کمک گونه های مختلف علم به مناسبات درونی عناصر ساختاری 

پی بردند و آن را گسترش دادند و تعاریفی نیز ارائه کردند.


1_ متن ادبی چیزی جز موضوعات زبان شناسی نیست 

2_ متن ادبی به دنیای درونی خود یعنی به دنیای زبانی خویش دلالت می کند نه چیز دیگری 


3_ وابستگی متن به ساختار های زبانی دو سویه است از یک سو از زبان طبیعی سود می جوید و از سوی دیگر به باری آن زبانی تازه می،آفریند


مثال می زنم از فروغ 


(باز در چهره خاموش خیال 

خنده زد چشم گناه آموزت 

باز من ماندم و غربت دل 

حسرت بوسه هستی سوزت)


با توجه به تعاریف که در بالا اشاره شد. می توان گفت ادبیات زبان اشارت است 

اشاره به زبان نه به جهان. 


با این تعاریف یک چهارچوب برای هنر شکل گرفت و در ادبیات نیز تحت عنوان قالب معرفی شد.


در حالت کلی قالب عبارت است از :ساختمان ظاهر و شکل بیرونی شعر که برخی ادبا از آن به عنوان شعر تعبیر کرده اند. 


البته در این تعریف از form فرم هم استفاده شده که باید عرض کنم این کلمه قدری وسیع تر از آنچه است که ما امروز استفاده می کنیم.


مثال می زنم از اخوان ثالث 


(به جز لاکتی حیوان که سرما 

نهانی دستش اندر دست مرگ است 

مبادا پوزه ات بیرون بماند 

که بیرون برف و باران و تگرگ است) 


ژان پل سارتر معتقد است که کلام از سه عنصر 

صورت یا فرم form 

موضوع یا subject 

مفهوم و محتوا یا content 

تشکیل شده است. 


از دیدگاه سارتر 

صورت یا فرم. روش ها. فنون ویژگی های زمانی و مکانی خاص است که برای ایجاد و  بیان محتوا و مفهوم بکار می رود.


از این جهت دانشمندان زبان شناسی معتقدند که فرم از محتوا جدا نیست. 


درواقع فرم یا قالب 

جامه ای است که بر پیکر مفاهیم پوشانده می شود. و تابعی  است از محتوا که به اعتبار آن بوجود می آید


مثال می زنم از اخوان ثالث 


(سلامت را نخواهند پاسخ گفت 

سرها در گریبان است)


آنچه که از قالب های شعر فارسی بر اساس تعاریف موجود در تقسیم بندی کلی ( شعر کلاسیک و شعر  نو)  برمیاید البته با تکیه بر وزن و قافیه، 

شعر را از لحاظ ساختاری به چند بخش تقسیم می کند.


#واژه 

🖇ادامه دارد 

__🌺🌺🌺________

P:1

@ashenayeeshgh


🔻اشاره به دو نکته ضروری ست. 


الف : 

ضرورت های ذهنی شاعر قالب های تازه را می سازد.  

طبیعی ست عدم هماهنگی یا نارسایی و کهنگی و قدمت قالبی که تاثیر بخشی از قدرت القایی خود را از دست داده به خودی خود دچار زوال وارد فنا و یا سبب تغییراتی در آن می شود. 

.

ب :

ادبا دلیل تغییرات قوالب را نیز این می دانند. که اندیشه و الفاظ و وزن ها و.قافیه ها بنا به احتیاج و ذوق شاعر تغییر می کند، از این جهت قوالب متفاوت هستند.


گفتم که قالب های شعر از لحاظ ساختاری به چند بخش تقسیم می شوند.  


1_اول از جهت وزن 

که خود بر سه نوع است 


الف)  

شعر آهنگین : 

آن است که در دو قرینه تنها رعایت آهنگ ملاک است وهم  وزن بودن و یک اندازه بودن تعداد هجا ها شرط نیست.


مثل آثار هندوان 

زبور پهلوی 

ایلیاد و اودیسه هومر 

شاعر یونان باستان 

یا قسمت های از اوستا


مثال می زنم از زبور پهلوی 

ترجمه سعید عریان 

لوح 4،  برگ 4   رو 


(با بنده ات چونان رحمانیتت رفتار کن

و من اندرزت را بیاموز 

زمان خستن است برای خداوند، زیرا آنان 

اینک آیین ترا عقیم کردند.)


ب)  

اشعار هجایی : 

شعر های هستند که قرینه ی، آنها از نظر تعداد هجا ها با هم برابر. باشد ولی بلندی و کوتاهی هجاها رعایت نشود، چه بسا که هجا های کوتاه در برابر هجاهای بلند قرار بگیرد.


مثال می زنم از یشت ها،  بخشی از اوستا 


این مثال از بهرام یشت هست.  

بهرام به معنای پیروزی 


(می ستایم بهرام آفریده ی اهورا را 

او که دلیر می کند ( برای دشمنان)  

مرگ می آورد (جهان را)  

تازگی آورد، او که آشتی می بخشد 

و به خوبی آرمان ها را برآورده می کند.) 


ج)  

شعر عروضی :

که کامل شده ی شعر های هجایی قدیم است. 

و سه شرط اصلی دارد 

1_ برابر بودن تعداد هجاها 

2_ رعایت قوافی 

3_ قرار گرفتن هجاهای کوتاه در برابر هجاهای کوتاه و هجاهای بلند در برابر هجاهای بلند.


در ارتباط با اشعار عروضی یک نکته حائز اهمیت است 

و آن اینکه 

وقتی موسیقی شعر با مضمون اثر همخوان باشد، یعنی هماهنگی وزن و معنی به زیبایی اثر می افزاید.

🔻یک سوال اینجا مطرح می شود، منظور از موسیقی همان موسیقی درونی و بیرونی ست؟ و.جواب این سوال این است.  


یعنی فرضا اگر مضمون اثر متناسب با جنگ است از بحر متفارب استفاده کنیم.


 ( فعولن فعولن فعولن فعل)

یا فرضا حافظ 

در اشعار خود با استفاده از سیلاب های کشیده ،  طنین غم آلودی در آثارش ایجاد کرده 

و مثلا برای رسیدن به این تعریف از وزن 

مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن 

کمک گرفته. 

مثال می زنم از حافظ بر همین وزن 


(نماز شام غریبان که گریه آغازم 

به مویه های غریبانه قصه پردازم 

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب 

مهیمنا به رفیقان خود رسان  بازم) 


در حالت کلی می توان گفت که بعضی ، وزن را تناسب دانسته اند و این تناسب کیفی ست و حاصل از ادراک و وحدتی در میان اجزای متعدد.  

تناسب اگر در مکان واقع شود آن را قرینه می خوانند واگر در زمان واقع شود آن را وزن می خوانند.این مسئله و تطبیق آن با شعر امروز تعریف دیگری. را در اختیار ما قرار. می دهد.  


وزن عبارت است از لفظی در اصوات گفتار و این نظم ممکن است به اعتبار یکی از آن خواص یا تنها به اعتبار شماره واحد های صوتی حاصل شود و بر حسب آنکه کدامیک از خواص اصوات گفتاری مبنای ایجاد نظم قرار گیرند، وزن شعر می تواند مختلف باشد.


☘ وزن کمی یا Quantitative 

اگر امتداد زمانی هجاها مبنای وزن واقع شود وزن را کمی می نامند. 

مثل وزن شعر فارسی و عربی


مثال می زنم از. حضرت مولانا 


( بشنو از نی چون حکایت می کند 

وز  جدایی ها شکایت می کند.) 

با هم تقطیع کنیم تا متوجه منظور بشوید

یک مصرع را تقطیع می کنم. اما شما هر دو مصرع را تقطیع کنید.  

(بش. ن. از نی.( _ u_  _)  فاعلاتن 

چن. ح. کا. بت( _u  _  _)  فاعلاتن 

می. ک. ند ( _ u _) فاعلن 

یا به صورت زیر.  

(بش ن وز نی چن ح کا یت می ک ند 

ب ک ب ب/ب ک ب ب/ب  ک ب 


وز ج دا یی ها ش کا یت می ک ند

ب ک ب ب/ب ک ب ب/ب ک ب)

یعنی بر وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

یعنی تمام هجا ها در برابر. هم قرار دارند.  

هجاهای کوتاه دربرابر.هجاهای کوتاه و هجاهای بلند در برابر. هجاهای بلند 


در ضمن تعداد هجاهای دو مصرع هم برابر. است. 


حال از قصاید امیر معزی مثال می زنم.. 

(ای ساربان منزل مکن جز،در دیار یار من 

تایک زمان زاری کنم بر ربع و اطلال و دمن) 


☘ یک وزن ضربی هم هست که تونیک هم به آن می گویند.  

اگر شدت برخی هجاها نسبت به بعضی دیگر اساس نظم قرار بگیرد. وزن ضربی بوجود می آید 

مثل اشعار انگلیسی و آلمانی


☘ وزن کیفی هم داریم 

مثل اشعار چینی 

که در آنها هجای شعر به. اساس ارتفاع صوت یعنی زیر و بمی آنها منظم شود وزن کیفی بدست می آید.

#واژه 

🖇ادامه دارد 

P:2 

@ashenayeeshgh


☘ وزن عددی هم داربم  که به آن وزن هجایی هم می گویند. 

در آن شمار  هجا ها ملاک ایجاد نظم است. یعنی واژگان به دسته هایی. تقسیم می شوند که با دسته دیگر متساوی است و هیچ یک از صفات دیگر اصوات مد نظر نیست.  


مثل اشعار فرانسوی ها.  


این مبحث ادامه دارد بنابراین اهداف این مطلب را در جلسات آینده مطرح خواهم کرد.  


#واژه

P:3

@ashenayeeshgh

بنام خداوند مهر 


🔰جلسه ششم 

شعر و قوالب آن 


خوشحالم که با جلسه ای دیگر از این مبحث با شما هستم.

  

با مثالی از  استاد سخن سعدی آغاز می کنم، 


(بس بگردید و بگردد روزگار 

دل به دنیا در نبندد هوشیار 

ای که دستت می رسد کاری بکن 

رستم و رویینه تن اسفندیار 

این که در شهنامه ها آورده اند 

که بسی خلق است دنیا یادگار)


در میان تعاریف شعری می توان وجوه مشترکی پیدا کرد و آن عناصر مشترک را میتوان عناصر شعر نامید. 


وجوهی که در اغلب تعاریف به آنها اشارتی شده است.  و عبارتند از 

1_ کلام بودن (زبان) 

2_خیال انگیزی 

3_ عاطفه و احساسی بودن 

4_ وزن و موسیقی 

5_ اندیشه و معنا


مثال می زنم از آغاز مثنوی مولانا 


(سر من از ناله ی من دور نیست 

لیک چشم و گوش را از آن نور نیست 

آتش است این بانگ نای و.نیست باد 

هر که این آتش ندارد نیست باد 

آتش عشق است کاندر نی فتاد

جوشش عشقست کاندر می فتاد 

نیست حریف هر که از یاری برید 

پرده هایش پرده های ما درید 

همچو نی زهری و تریاقی که دید 

همچو نی دمساز و مشتاقی که دید 

نی حدیث راه پر خون می کند. 

قصه های عشق مجنون می کند.)


در بحث زبان طبق نظریه فرمالیست ها یا صورتگرایان 

دو فرآیند زبانی متمایز از هم وجود دارد و بر آن دو فرآیند نام های 

خودکاری یا automatisation

و برجسته سازی forgraunding نهادند. 


 درواقع فرآیند خودکاری زبان در اصل بکار گیری عناصر زبان است به گونه ای که قصد بیان موضوعی بکار رود.  بدون آنکه شیوه ی بیان جلب نظر کند و مورد توجه قرار گیرد.  


ولی برجسته سازی بکارگیری علمی عناصر زبان است به گونه ای که شیوه ی بیان جلب نظر کند.


موکارفسکی معتقد است زبان شعر از نهایت برجسته سازی برخوردار است وی برجسته سازی را انحراف از مولفه های هنجار زبان می داند.


از اخوان ثالث مثال می زنم، 


(چون مرغی زیر باران راه گم کرده 

گذشته از،بیابان شبی چون خیمه دشمن 

شبی را در بیابانی _ غریب اما _ بسر برده 

فتاده اینک آنجا روی لاشه جهد بی حاصل)


فرآیند برجسته سازی می تواند به دو شکل وجود داشته باشد


نخست آنکه 

نسبت به قواعد حاکم زبان خودکار انحراف صورت پذیرد 

و دوم اینکه 

قواعدی بر قواعد حاکم به زبان خودکار افزود. 


به این ترتیب برجسته سازی از طریق دو شیوه هنجارگریزی و قاعده افزایی تجلی خواهد یافت.


مثال می زنم از هوشنگ ابتهاج ( سایه)  

در این شرایط بی کسی کسی به در نمی زند 

به دست پر ملال ما پرنده پر نمی زند 

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند 

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند 

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار 

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند


یا حافظ میگه : 

رشته ی تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود.


در این مثال غیر از وزن و توازن خاص زبان که این بیت را از یک زبان معمول جدا می کند آن است که شاعر با تکرار صامت ( س)  از ایجاد هم حروفی و هم آوایی سود برده است.  

چنین کاربردی گریز از زبان هنجار نیست بلکه افزودن قاعده ای بر قواعد زبان هنجار است.


استاد شفیعی کدکنی معتقد است 

شعر گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در زبانی آهنگین شکل گرفته 

در این تعریف پنج عنصر اصلی دیده می شود که هر شعر به گونه ای،از،آن بهره می گیرد 

که البته برخی را توضیح داده ام.


و در این جلسه به بعد عاطفه می پردازم که یکی از مهم ترین عناصر ساخت شعر است


عاطفه یا احساس زمینه درونی و معنوی شعر است


به اعتبار کیفیت و برخورد شاعر با جهان خارج و حوادث پیرامونش نوع عواطف هر کسی سایه این است از من او.


بنابراین در یک چشم انداز عام "من" ها در سه گروه عمده تقسیم می شوند


1_ من های شخصی و فردی :

مثال می زنم از هوشنگ ابتهاج 

( سایه)  

(دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند 

سایه سوخته دل این طمع خام مبند

دولت وصل تو ای ماه نصیب که شود 

تا از چشم خورد باده و زان لب گل قند.)


2- من های اجتماعی 

که مربوط می شود به حوادث پیرامون 

در قیاس به زندگی و خواست های شخصی خود نمی سنجد بلکه در برشی نسبت به بعد مکان و زمان معینی در نظر گرفته می شود. و اگر من می گویند منظور شخص خودشان نیست.


3_ من های بشری و انسانی 

که از مرز زمان و مکان محدود فراتر می رود و برای آنها سرنوشت انسان و مشکلات حیاتی انسان مطرح است.  

مثل اشعار خیام


در حالت کلی عاطفه از عناصر مهم و مطرح موجود در شعر است باید این عناصر بر عناصر دیگر فرمانروا باشد.یعنی آنها در خدمت این عناصر باشند.

نه اینکه عاطفه در خدمت آنها باشد.

چرا که شعر چیزی نیست مگر تصویری از حیات، آنجا که عاطفه باشد پویایی نیز وجود دارد و در حقیقت شعر بی عاطفه شعری است مرده و هر قدر عناصر دیگر دوران چشم گیر باشند نمی توانند جای ضعف و کمبود حیات را جبران کنند.


می توان گفت محور همه تحولات شعر زبان و روابط اجزای زبان است.

وقتی که زبان شاعر تکراری ست جهان بینی تو هم تکراری ست 

#واژه 

P:1

ادامه دارد 👇👇👇

@ashenayeeshgh


مبحث شعر و قوالب آن. 


P:2

👆👆👆

انسان چیزی نیست جز،زبان و همه خلاقیت های ادبی جهان فقط و فقط در حوزه زبان معنا می گیرند


به زبان دیگر 

عاطفه و تخیل در شعر نیازمند زبان هستند که ظرف ارائه آنها باشد


پس زبان یکی از عناصر مهم در شعر است


زبان و فکر دو روی یک سکه اند پس اگر کسی تلقی درست از علم دلالت داشته باشد هیچ وقت نمی تواند بگوید من فکر خوبی دارم اما نمی توانم آن  را بیان کنم


زبان پدیده ای بسیار پیچیده است که ما فقط صرف و نحو واژگان آن  را به یاد می آوریم


در صورتیکه در این چشم انداز تمامی عواملی که بتواند نقش دلالی داشته باشد، از لایه های معنایی مختلف در یک جمله یا چند واژه تا ساختمان یک اسطوره یا رمز همه در قلمرو زبان به معنی عام قرار می گیرد


در بررسی زبان شعر مواردی را مورد توجه قرار می دهند


1_ واژگان : 

بی گمان یک شاعر برای ارائه عواطف و تخیل نیازمند واژگان است و به واسطه پشتوانه فرهنگی از واژگان وسیع و گسترده ای برخوردار است.


مثال می،زنم از سایه 


(دل می ستاند از من و جان می دهد به من 

آرام جان و.کام جهان می دهد به من 

دیدار او طلیعه صبح سعادت است 

تا کی زمهر طالع آن می دهد به من)


2_ ترکیبات 

اگرچه ترکیبات در شمار واژگان است ولی از این بابت دارای اهمیت است 

زبان فارسی به لحاظ قدرت امکانات ترکیبی یکی از نیرومند ترین زبان هاست.


از دکتر حمیدی شیرازی مثال می زنم 


(شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد 

فریبنده زاد و فریبا بمیرد 

شب مرگ تنها نشیند به موجی 

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد 

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب 

که خود در میان غزل ها بمیرد.)


3_ نحو :

یعنی توانایی شاعر به طرز قرار دادن اجزای جمله به تناسبی که نیاز دارد و عامل بوجود آمدن بلاغت در شعر است


استاد سخن سعدی میگه 


پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را 

الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را 

قیمت عشق نداند قدم صدق نداند 

سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را


این جلسه را با استاد سخن سعدی آغاز و به پایان رساندم 

هدفم از بیان این مطالب آگاهی شاعران به بررسی و نقد عاطفه، زبان عاطفی، و همچنین بررسی و نقد واژگان در شعر بود. 

از طرف دیگر تلاشی بود برای آشنایی شاعران با زمینه ی درونی و معنوی شعر.


#واژه 

@ashenayeeshgh

🔰با جلسه هشتم از مبحث 

شعر و قوالب آن در خدمت شما هستم.  

خوش آمدید.  


این جلسه می خواهم از مفهوم خلاقیت و در حالت کلی خلاقیت در شعر صحبت کنم.


آغاز می کنم با یک بیت از مولانا 


در هوایت بی قرارم  روز و شب 

سرد ز پایت بر ندارم روز و شب


استفن رابتز 

خلاقیت را به معنای توانایی ترکیب اندیشه و نظرات در یک روش منحصر به فرد می داند و با ایجاد پیوستگی بین آنان بیان می کند.


مثال می زنم از حضرت حافظ :

(طبیت عشق مسیحادم است مشفق لیک 

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند. )


یا باز هم از حضرت حافظ :

(پشمینه پوش تند خو از عشق نشنیدست بو

از مستی اش چیزی بگو تا ترک هوشیاری کند. )


در حالت کلی خلاقیت در هتر یعنی توانایی آفرینش تازه ها، تصورات، موجود خیالی، مطرح ساختن ایده های ناب، خلاقیت توانایی نگریستن به مسائل و حوادث روزمره با شیوه ای نو است


مثال می زنم از حضرت مولانا :


( خم که از دریا درو راهی بود 

پیش او جیحون ها زانو زند 

خاصه این دریا که دریا ها همه شد 

چون شنیدند این مثال و دمدمه که 

دهانشان تلخ از این شدم خجل 

قرین شد نام اعظم با اقل)


ابتکار مولانا در این مثال برای حق، واژه دریا 

برای انسان واژه خم 

را بکار برده 

و از،شرمی که بر اثر آن دهان دریا تلخ شده (حسن تعلیل)  سخن گفته و نکته مهم و حائز اهمیت این است که عرصه ی امانت را به دریاها نسبت داده.  


یعنی از ساختار های استعاری مفهومی برای بیان حالات و رسیدن به اهداف خود کمک گرفته


اگر آفرینش هنر را مترادف با نو آوری و خیال پردازی و ابداع بدانیم در آن صورت باید به تاثیر مثبت قدرت خلاقیت که اعتماد به نفس افراد را در تقویت و شکل گیری تصویر کمک می کند نیز باور داشته باشیم


مثال می زنم

سهراب سپهری 


صدا کن مرا 

صدای تو خوب است 

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست 

که در انتهای صمیمیت حزن می روید.


یا در مثال دیگر 


نیست رنگی که بگوید با من 

اندکی صبر سحر نزدیک است 

هر دم این بانگ برآرم از دل 

وای این شب چقدر تاریک است 

خنده ای کو که به دل انگیزم 

قطره ای کو که به دریا ریزم 

صخره ای کو که بدان آویزم 

مثل این است که شب غمناک است 

دیگران را هم غم هست به دل 

غم من لیک غمی غمناک است


دانشمندان معتقدند هنر بخش اساسی تجربه انسانی ست


شاید بی راه نباشد که بگوییم اگر زندگی و زیستن هنر است، پس خلاقیت را در درون زندگی و در لابه لای شیوه ی تجربیات انسان می توان یافت.


مثال می زنم از سهراب سپهری 


زندگی تر شدن پی در پی 

زندگی آب تنی کردن 

در حوضچه اکنون است 

رخت را بکنیم 

آب در یک قدمی ست.


رالف ج هالفمن، خلاقیت را در آمیختگی درکها و راهی نو و استعداد یافتن، پیدایی روابط نوین. پایدار شدن ترک های تازه، گرایش به ساختن و شناختن و نوآوری و عمل پیدا آوردن بینش جدید به شکل دادن تجربه در سازمان بندی های نو، بازنمایی کیفیت های تازه معنایی می داند.


ناگفته نماند که خلاقیت نیز دچار محدودیت هایی ست، زیرا ماهیت آفرینش به سادگی در قالب اصطلاحات و نظریات نمی گنجد 

و از سوی دیگر ارائه معیارهای عملی و علمی که آفرینشگری را غیر آن جدا کند دشوار است، بنابراین خلاقیت هر فرد تا اندازه منحصر به فرد و تا اندازه ای محصول گرایش آزاد است.


مثال میزنم از سهراب سپهری 


من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن 

من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین 

رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ 

هم. کجا برگی هست شور من می شکفد 

مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن


کارل راجرز آفرینش را نوعی خود شکوفایی و انگیزه انقلاب را خود فرهیختگی می داند یعنی تمایل به ابزار فعال کردن تمامی استعداد های موجود زنده


لیکاف مسئله خلاقیت شاعرانه را بررسی دو عامل مهم می داند 

1_ شاعران اغلب استعاره های مفهومی را که در شعر بکار می گیرند با مردم عامی شریک می شوند.  

2_ خلاقیت استعاری در شهر نتیجه بکارگیری و تغییر استادانه است استعاره های مفهومی مشترک برای اثر بهره گیری شاعران از چهار ابزار مفهومی، ترکیب، پرسش،  پیچیده سازی و گسترش است.


مثال می زنم از. استاد سخن سعدی 

ای که چشم های مرا مردمک 

یکی مردمی کن به نان و.نمک


یا در مثالی دیگر 

به سبزی کجا تازه گردد دلم 

که سبزی بخواهد دمید از گلم


یا در مثالی دیگر 

مراسم بار غم بر دلی ریش نیست 

که دنیا همین ساعتی بیش نیست

P:1

#واژه 

@ashenayeeshgh


منظور این است که می توان با بهره گیری خلاقانه از استعداد های متعارف روزمره به واسطه ابزارهای گسترش، پیچیده سازی، ترکیب و پرسش به خلق استعاره های چشمگیر و خلاقانه دست زد.  

مثل اشعار سعدی که در بالا مثال زدم


هدف از این مطلب این است که بگوییم خلاقیت علاوه بر تعاریف ارائه شده می توان. به صورت تاثیر پذیری از شاعران دیگر نیز، بروز کند.  

به طور مثال مثل خلاقیت حافظ که در تاثیرپذی از داستان. های فردوسی 

در چند بیت به زیبایی بازگو.کرده.  


تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین  عیار 

تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو 


یا در جای دیگری حافظ می گوید 

صبا از عشق من رمزی بگو با آن شهر خوبان 

که قدرت جمشید و کیخسرو غلام  کمترین دارد.

P:2

#واژه 

@ashenayeeshgh